در ادامه ی پست ای کاش ....

حسنک کجایی

کتابهای کودکی
 5

گتابهای کودکی
 4


و اما .......

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.این روز ها دیگر حسنک باکلاس شده ! او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند ، چون اوبا پطروس آشنا شده بود و دیگربا پطروس چت می کرد.پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. آن شب پطروس دید که سد سوراخ شده اما چتِ زیاد انگشتانش را به درد آورده بود وحوصله فداکاری نداشت.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پطروس در حال چت کردن غرق شد
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر و بد و بی راه شنیدن از لوکوموتیو ران را نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم، همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد !!! این روزها فکر می کنم دیگر تخم مرغ هم ندارد،،،کسی چه میداند! شاید چند وقت دیگر مجبور شود قید پنیر را هم بزند
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون در دنیای امروز چوپان دروغگو زیاد شده. به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد